داستانك كتاب جاي چلو كباب برگ (با يك كوبيده اضافه)
مراسم عروسي تمام شد و بعضي از مهمونا بابت اينكه شامي در كار نبود ناراحت بودن ،كمي قبل از اينكه مهمونا بخوان از تالار خارج بشن دو تا از دوستاي داماد ميوه و شرينيه روي يكي از ميزها رو برداشتن و بردند جلوي در تالارو خيلي سريع ميز پر شد از چند مدل كتاب مفيد متناسب با سليقه هاي مختلف و آقا داماد شروع كرد به هديه دادن كتاب به ميهمانها ،درست همون كاريكه عروس خانوم توي خانوما انجام مي داد.
روي صفحه اول كتابها نوشته شده بود:از طرف عروس و دوماد
هر كدوم از مهمونا كه خارج مي شد با خودش فكر مي كرد الان رد شامهاي عروسي هاي قبلي رو توي ... هم نميشه گرفت ،و خوشحال ازاين بود كه يكي پيدا شده تا اينبار بجاي شكم به ذهن مردم اهميت بده.
اينبار برخلاف دفعات قبلي اثري جالب از يك عروسي باقي ماند ،درست هر وقت يكي از مهمونا هديه اون شبو از توي قفسه بر مي داشت و ميخوند.
(گاهي اوقات خيلي زود دير مي شه.)
عشق جوانك او را بدرود گفته بود و روح و روان پسرك عاشق پيشه مثل سوسكي در زير دمپايي ابري له شده بود، طوري كه فكر مي كرد حتي خواندن داستانكهاي طنز وبلاگ بانگ رحيل هم نمي تونه اونو به آينده اميدوار كنه (اينو گفتم كه وخامت اوضاع يارو بياد دستتون)پس تصميم گرفت تا به بالاي يكي از پل هاي هوايي شهر رفته و تالاپي خودشو پرت كنه پايين و از اين زندگي بي هدف راحت بشه.
آهسته و با ترديد از پله هاي پل رفت بالا ،صداي عبور ماشينها از زير پل اونو مطمئن كرد كه اگر از سقوط هم جان سالم بدر ببره زير يكي از همون ماشينها چنان له ميشه كه وقتي جسد شو رو با كاردك از توي خيابون جمع مي كنن و توي پلاستيك مي ريزن عشق بي وفاش هم نتونه اونو شناسايي كنه.
در محل سقوط مستقر شد و با خودش گفت حد اقل اين نفس اخر رو عميق بكشم. پاهاشو رو از روي نرده هاي پل رد كرد و پريد.....
همونطور كه در حال سقوط بود يه پژو 206 آلبالويي حاوي يك عدد دختر مهربان و باب دندون متوفي آينده (همون پسرك مشنگ عاشق) از زير پل رد شد و در چند صدم ثانيه نگاهاشون بهم گره خورد و....
مخلص كلام اينكه همون لحظات كوتاه براي جرقه يك عشق كافي بود اما حيف كه مغز جوان موقع سقوط روي كاپوت ماشين دختر حسابي متلاشي شد.
افسوس كه گاهي اوقات خيلي زود دير مي شه و ناكامي گريبان كسي رو مي گيره كه نااميد باشه. راستشو بخواين بعد از همچين طنزتلخي نتيجه گيري جدي گفتن سخته خودتون يه جوري نتيجه بگيرين كه خدا در همه حال هوامونو داره بشرطي كه ما منتظره جرقه هاي اميد توي زندگيمون باشيم و قدرشونو بدونيم.
از همه مهمتر خودمونو تو وضعيتي قرار نديم كه هيچ جرقه ي اميدي نتونه زندگيمونو روشن كنه.
بهشت خدا فقط توي صف اوله؟
خيلي با ادب و با وقار وارد مسجد شد، وقتي ديد صف اول نماز هنوز پر نشده با اعتماد به نفس رفت توي صف اول و منتظر شروع نماز شد.
پيرمردي ازراه رسيد و با تعجب به جوانك كه بدون زحمت مي شد تعداد ريش سبيلهاشو شمرد نگاه كرد و گفت :منتظر كسي هستي؟ جوانك مودبانه جواب داد:نه.
پيرمرد با بي حوصلگي گفت:پس توي صف اول چي كارمي كني؟اينجا جاي منه حتي اگه ديرم بيام كسي نبايد اينجا بشينه، تو كه هنوزپشت لبت سبزنشده رو چه حسابي وقتي اينهمه بزرگتر هستند ميري صف اول مي شيني؟
يك نفراز اهالي محل با سراشاره اي به پسرجوان كرد و به پير مرد گفت:بزرگتر و كوچيكتر هيچي حاجي جون فكر اتصال صفوف رو هم نمي كنن.
صداي اذان مكبر بلند شد و پسرك بعد از عذرخواهي رفت توي يكي از صفوف آخري نشست.
هرچند عادت داشت تا تعقيبات نماز رو كامل بگه اما اينبار بعد از نماز دوم بلافاصله از مسجد خارج شد.
براي پيرمردهاي مسجد اصلا مهم نبود كه اونو ديگه توي مسجد نديدند چون مي تونستن سر اينكه صف اول مي شينن فخر بفروشن و صد البته صدها قدم هم به بهشت و حورالعين ها نزديك بشن.براي امام جماعت مسجد هم مهم نبود چون حقوقشو هيئت امناي مسجد مي دادن كه متشكل بودن از همين تيپ پيرمردها،از طرفي حضوريك جوان توي مسجد با ذهن فعال وپرسشگر مانع مي شد تا امام جماعت بتونه بعد از هر نماز يه منبر نيم بند و پراشكال بره .
اما نمي دونم چرا براي خود جوان هم اهميتي نداشت كه نماز جماعتو بدليل يه برخورد بد به اين راحتي ول كرد و حاضر نشد سراعتقادش وايسه.
چراغ جادو ،سر سفره هاي مردم
در اين داستانك حيرت بر انگيز با گوشه اي از كاربرد هاي چراغ جادو با محوريت عدالتخواهي آشنا مي شويد.
يه روزي يه روزگاري توي يه كشور خيلي عقب مونده جنبش هاي دانشجويي شروع كردن به تبیين اصلاحات براي توده هاي بدون شكل جامعه،اونم از نوع خوبش مثل سياسي،اقتصادي ،اجتماعي و....
و درنتيجه، اين فرايند(كدوم فرايند) منجربه تغييرنگرش همچين اساسيه احاد ملت به همه چيز شد... از سوسيس كوكتل بگيرين تا اگزستانسياليسم و....
وباز در نتيجه فرايند تغيیرنگرش،مطالبات مردمي تغير پيدا كرد واين طوري شد كه يه شبه دولت با وجدان اون کشور احساس كرد چون نمي تونه مطالبات مردمي رو بر آورده كنه بايد بره كنار و شرايط يه انتخابات آزاد مردمي رو برايبه روي كار اومدن يه دولت چيز فهم و خوب و ماماني فراهم كنه.
و اما جونم براتون بگه در نتيجه ی آگاهي عموم مردم از شرایط انتخاب آگاهانه از یه طرف و تبليغات عاري از عوام فريبي نامزدها ازيه طرف دیگه یه دولت عدالت محور و مهربون اومد روي كار كه هر چي ملت مي خاست زارتي[1] براشون فراهم مي كرد.
از قضا دختركي زشت هم درآن كشور زيست مي كرد كه عسلا(قيدي براي عسل به معني:به هيچ وجه) خواستگار نداشت ،پس تصميمي اعجاب برانگيزي گرفت......
دخترك كه از اين پس اونو با نام اقدس(توضيح:اسم جنبه تزئيني داشته و هر گونه تشابه اسمی با اشخاص حقيقي و حقوقي كاملا تصادفي مي باشد.)مي شناسيم طي يكي از سفرهاي ايالتي ولايتي رئيس جومهور و هيئت ورزشي همراه وي[2] نامه اي كه درآن شرح مفصلي از تنهايي او بابت زشت رويي در آن رفته بود را تقديم كرد وبه خانه برگشت كه از سر كوچه با صحنه اي غير منتظره روبرو شد....
عده اي از طرف ستاد پيگيري نامه هاي مردمي پشت درب منزل اقدس اينا بست ايستاده بودند، اقدس جلو رفت يكي ازبين اونا جلو آمد و گفت: ببخشيد اينجا بيت اقدس خانومه؟ اقدس نگاهي به جوانك رعنا كرد وگفت:بع بع بع له(3) [3]جوانك به اقدس توضيح داد كه رئيس جومهور شخصا دستور دادن تا يك عدد چراغ جادو به اقدس داده شود تا به همه آرزوهاش برسه،وبعد از تحويل چراغ جادو رفتند.و اما بشنويد از اقدس و چراغ جادو......
اقدس هم پس دوره اي طولاني پر از خفقان حالا آزادانه سر سفرش يه چراغ جادو اومده بود اينقدر چراغ رو مالوند ومالوند و يكم ديگه هم مالوند تا يه غول بد تركيب اومد از توش بيرون و گفت:همشيره بعنوان يه شهروند درجه 3،3 تا آرزو مي توني بكني[4]
وحالا اين شما و اين آرزوهاي اقدس :
اقدس خطاب به آقا غوله: والا از خدا كه پنهون نيست، شما هم مثل برادرمي من از اين آقايي که چراغ جادو اورد سر سفرمون[5] خوشم اومده اگه بشه اول عاشقم بشه بعد هم باهام مزدوج بشه ،ايشالا كه به حق همين دولت عدالت محور همين روزا شمام يه غول خوب گيرت بياد و سر و سامون بگيري .(اين تيكه آخرو اقدس به غوله گفت)
از قضا غوله مهربون هم هر دو آرزوي اقدس رو برآورده كرد و تا روز عروسيش با اون آقاهه كه قبلا ذكره خيرش بود پيش اقدس موند.
روز عروسي اقدس خانم باتفاق آقاشون شاد و شنگول بودن و هي آقا داماد براي خوشايند زوجه مكرمش جفتك ميزد و عمليات ژانگولر در مي اورد به حدي كه عروس حسابي ذوق زده شد يه هو گفت:الهي كه موش بخوردت قلي(اسم مستعار داماد) و ناگاه غوله ارزوي سوم اقدس رو بر اورده كرد و يه موش اومد و چشمتون روز بد نبينه قلي رو خورد.
نتيجه گيري اخلاقي1:ارزوها بايد حساب شده باشن.
نتيجه گيري اخلاقي2: اگه اقدس شهروند درجه1 يا 2 بود حداقل بيوه نشده بود و به ارزوهاي اولش مي رسيد ،اخه ارزوي زيادي اگه هم بر اورده بشه باعث دردسره می شه(سجع رو حال کن)،میگین نه؟ ،از اقدس شوهر مرده بپرسين.
نتيجه گيري اخلاقي3:بهتره حاكميت براي جلو گيري از انسداد روحي مردم از برآورده كردن آرزوهاشون كاملا جلو گيري كنه.
نتيجه گيري اخلاقي4:داستان نبايد اينقدر طولاني بشه تا همه تا آخرش بخونن و به نتايج اخلاقي دقت كنن.
پاورقي:
[1] نسخه چاپ مسكو:زرتي
نسخه دستنويس دوره ساساني :بنحو احسن
نسخه كتابخانه ملي ايران:طي يك بازه ي زماني كوتاه مدت بين 24 ساعت تا 24 سال متناسب با رانت صاحبان تقاضا
نسخه موجود دردانشگاه آزاد:پس از واريز فيش و ممهور شدن نسخه اي از آن به مهر حسابداري واحد محل تحصيل
[2] در اينجا نويسنده با زيركي خيلي خاصي اشاره به چي داره؟
الف)محافظين رئيس جمهور ب)مراقبين رئيس جومهور ج)گزينه الف وب
[3] خوب شمام خودتونو بزارين جاي اقدس طبيعه تو اون موقعيت شمام زبونتون مي گيره ديگه.
[4] بنازم به عدالت اونجا هرچي درجه پائين تر باشي، حق داري بيشتر آرزوهاي خوب بكني و بهشون برسي.
[5] يه نوع مشابه ازسهام عدالت كه در كشورهاي متمول امروزي مرسوم است.
آآخر و عاقبت اينكه خودمان را خوب نشناسيم..مردي تخم عقابي پيدا كرد وآن را در لانه مرغي گذاشت. عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و بزرگ شد .عقاب مانند يك مرغ زمين را مي كند و قدقد مي كرد . سالها گذشت و عقاب پير شد و بر فراز آسمان پرنده اي با عظمت را ديد كه پرواز مي كرد . عقاب كه حالا پير شده بود بهت زده پرسيد:اين كيست ؟همسايه اش پاسخ دا د:" سلطان پرندگان عقاب . " عقاب مثل مرغها زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد تنها به يك دليل :او فكر مي كرد مرغ است. سلطان پرندگان مرغ شد چون از ابتدا تصور باطلي از خود و استعداد هايش داشت. اين قصه حكايت امروز خيلي از ما شده از .... بگيريد تا.... آري اينچنين است كه:معرفه النفس النفعه المعارف
((فرشته تو بازی نيستی)) قـــرار بود لیلی بازی کنند، دخترهای محله را میگویم، ولی تعدادشان 5 نفر بود، پس برای اينکه دوبهدو بازی کنـــند، بايد يکی میرفت کنار! ده، بیست، سی، چهل ...
قرعه به نام يکی از دخترها افتاد، با اخم، بغضی کرد و گفت: ((اگه منو بازی ندين به بابام میگم.)) به ناگاه همهی نگاهها متوجه فرشته شد. ميترا گفت: ((فرشته تو بازی نيستی)) فرشته خـــيلی آرام رفت و روی پلهی خانهشان نشست و هيچی نگفت، آخه فرشته که بابا نداشـت. دخترها تندتند سنگ میانداختند و لیلی بازی میکردند.
همان وقتی که صدای خندههای کودکانهی بچهها، تمام کوچه را پر کرده بود، فرشـته با بغض، بلند شد و رفت داخل خانه، خودش را انداخت توی بـغل مادر و گفت: ((بچهها منو بازی نمیدن!)) مادر گفت: ((عيبی نداره دختر نازم! برو پــلاک بابايی رو بردار و با اون بازی کن!)) فرشته پلاک بابا رو برداشت و دويد توی کوچه و داد زد: ((من پــلاک دارم شما ندارين!)) همهی بچهها دورش جمع شدند، عاطفه گفت: ((مال کيه؟)) ميــــنا پرسيد: ((ميدی منم ببينم؟)) فرشته کيف میکرد، به اين فکر میکرد که اگر بابا نيست پلاکش هست، به اين فکر میکرد که ديگر هميشه میتواند لیلی بازی کند، حتی مــیتوانست توی انجمن اوليا و مربيان مدرسه هم پلاک پدر را ببرد، برای فرشته عجيب بود که چرا مادر جای اجارههای عقب افتاده، پلاک پدر را به صاحبخانه نشان نداده، اما ناگهان صدای مـيترا را شنيد که با افاده گفت: ((مگه چيه؟ خودم بهترش رو دارم! نگاه کنين تازه از طلاست.)) دخترها با ديدن پلاک ميترا دور فرشته را خالی کردند. اعداد روی پلاک کمکم پيــش چشمان فرشته تار شد. دوباره دويد توی اتاق، اما اينبار خودش را توی بــغل مادر نيانداخت، جلوی مادر ايستاد و ماجرا را تعريف کرد. به مادر گفت که پلاک بابا ديگر بدرد نمیخورد، حتی اندازهی اينـــکه بچهها توی لیلی بازی، فرشــــته را هــــــم بازی بدهند. مادر گذاشت صحبتهای فرشته تمام شد، بعد شــروع به صحبت کرد: ((عيب نداره خانوم خانوما اونا بچهان، نمیفــهمن پلاک بابای تو خيلی ارزشش بيشتره! پلاک بابا...))
اما اين فرشته بود که نـمی فهميد. حالا اون پلاک میخواهد! بچهها میفهميد؟ فرشته پــلاک طلا میخواهد میدانيد چرا؟ چون امروز پلاک بابا ديگر ارزش ندارد!!! چون ما ارزشش را اورديم پايين.
با تلخيص از کتاب دفتر آبی ابوالفضل سپهر
اما راز كار كودك در اين بود که در صفحهی پشت روزنامه.... پدر مشغول مطالعه بود، اما سر و صداي بازيهاي كودكانهی فرزندش، تمركز او را بر هم ميزد. پدر براي آنكه فرزندش را سرگرم كند، نگاهي به اطراف انداخت، نقشهي جهان كه در روزنامهاي چاپ شده بود، توجهش را جلب كرد. روزنامه را برداشت و با علم به اينكه فرزندش هيچ الگوي ذهني قبلي از اين نقشهی پيچيده ندارد، نقشه را به قسمتهاي بسيار كوچكي تقسيم كرد و پارههاي روزنامه را همچون قطعات ريز پازل، جلوي كودك كنجكاو ريخت.
فرزند ميبايست در مقابل هديهاي، در آرامش كامل و بدون اينكه مزاحم پدر شود، قطعات روزنامه را به هم بچسباند و نقشهی جهان را بسازد. پدر هم با اطمينان از اينكه براي مدتی طولاني ميتواند در سكوت به مطالعه ادامه دهد، غرق در عوالم خود شده بود كه با فريادهاي فرزندش به خود آمد.
باور كردني نبود! كودك خردسال و بازيگوش، تمام كشورها را درست سر جاي اصلي چيده بود و دنيا را ساخته بود. اما راز كار كودك در اين بود که در صفحهی پشت روزنامه، تصوير انساني كه محكم و استوار ايستاده بود، درست در پشت نقشهی جهان، چاپ شده بود و كودك چون تصوير صحيح از انسان در ذهن داشت، پشت روزنامه را چيده بود و بعد از آنكه پازل انسان درست شده بود، روزنامه را برگردانده بود و در نتيجه كارش پازل دنيا درست شد.
پدر به دنبال بازيگوشي فرزند، پي به حقيقتي شگفت برد:
"اگر انسان درست شود، دنيا درست ميشود.
در واقع، سرگشتگي و ياس انسان امروز، از آنجا شروع شد كه تصور كرد، چون دنيا را شناخته، راه سعادت را يافته است. اما خود را بعنوان جزئي از دنيا نشناخت و چون انسان ناشناخته بماند، نيازهايش نيز ناشناخته است و چگونه ميتوان براي عنصري نامعلوم، مقصدي معلوم پيدا كرد.
همكلاسي! اگر ميخواهي دنيا را بسازي، خودت را بساز وبدان كه شناخت، لازمهی ساختن است.
(خوشگل وخوش هيكل مثل مانكن) هر روز که میگذشت، خوش تیپتر از گذشته میشد. هر مد جدید که میآمد، میپوشید. وقتی جلوی مغازه میایستاد و همه به او خیره میشدند، احساس غرور میکرد.با خنده و غرور از خودش میپرسید: «از ما مانکنها، خوش تیپتر توی دنیا هست؟»
البته مانکن بیچاره نمیدانست که او فقط، عروسکی بیجان است در ویترین مغازه.
افسوس! چرا که دنیای امروز، پر شده از مانکنهای متحرک که فقط در حکم عروسکی هستند در خدمت نگاه دیگران!

