سالی یکبار سفر به منطقه، آنقدر خیر و برکت دارد که مدام با خودم میگویم: ای کاش میشد، سالی چندبار به جنوب میرفتم و ارتباط و انس بیشتری با شهداء پیدا میکردم.
اما اول اینکه زمان و مکان، بهانه است. اگر انسان آسمانی بیاندیشد و با عهد خود با شهداء و امام شهداء ثابتقدم باشد قلبش منطقهاست و اینگونه است که شهداء را به یاد سپرده نه به خاک!
دوم اینکه در همین شهر خودمان، اینهمه مزار شهدا هست که عطر معنویت را در ذهن و قلب آدمی پراکنده میکند، مثل جبلالنور کوهسنگی که مزار 8 شهید گمنام دفاع مقدس است! اما افسوس که حضور جوانان مذهبی و خانوادهها در چنین مکانی بقدری کمرنگ است که عدهای به منظور تفریح و سرگرمی و بدون توجه به فضای زیارتی، جو معنوی را بهم میزنند.
راستی رفیق، یک وقت اگر احساس کردی بعد از اردوی راهیان نور، حال و هوای منطقه در قلبت کمرنگ شده، مزار شهدای گمنام، یادت نرود.
(مثلا پروفسور حسابی که مغز متفکر فیزیک جهان یعنی انيشتن را متحير مي كند) همایش چهرههای ماندگار، همه ساله به همت صدا و سیمای جمهوری اسلامی، برگزار شده و طی آن از چهره های ماندگار علم و ادب و هنر ایرانزمین تقدیر میشود. اما در سال 85 شاهد تقدیر از دکتر میخائیل بوگابوف در رشتهی زبان و ادبیات فارسی به عنوان چهرهای خارجی که فقط به شناخت زبان و ادبیات فارسی پرداخته و قدمی در راه اعتلای آن برنداشته است، بودیم. بماند که در ضمن مطالعهی سوابق چهرههای ماندگار داخلی نیز با نفراتی آشنا میشویم که فقط نام و شناسنامهی ایرانی دارند. به عنوان مثال یکی از این چهرههای ماندگار، سالیان بسیار زیادی است که در هانوفر آلمان زندگی میکند و به عنوان پروفسور مغز و اعصاب، حتی یک بیمار ایرانی را در داخل کشور معالجه نکرده، حتی در بین تالیفات ایشان نیز عنوانی به زبان فارسی پیدا نمیشود. حال مقایسه کنید شهید دکتر چمران را با آن سابقهی علمی در آمریکا که ناگهان سر از لبنان و مبارزه با اسرائیل در میآورد یا مثلا پروفسور حسابی که مغز متفکر فیزیک جهان یعنی انیشتین را حیرتزده میکند، اما به ایران برمیگردد و برای رفاه ایرانیان، جاده درست میکند یا اولین رادیو، اولین دستگاه رادیولژی، اولین مرکز هواشناسی و حتی ماشین شیردوشی دامها را به مدد ذهن توانمند و خلاق خود، درست میکند، با افرادی که فقط صرف دریافت جایزه و تقدیر، به میهن برمیگردند.
از همه مهمتر، بیتوجهی به چهرههای ماندگار عرصهی دفاع مقدس است. مسئولین امر، تنها با یک پخش نماهنگ یا اجرای یک سمفونی در باب دفاع مقدس، از کنار نامهای بزرگی میگذرند که علیرغم شایستگیهای علمی بسیار و موفقیتهای شغلی ایدهآل در خارج از کشور، غیرتمندانه جنگیدند و حماسه آفریدند، اما امروز در کوچههای گمنامی با سرمای زمستان نامهربانیها قدم میزنند.
((فرشته تو بازی نيستی)) قـــرار بود لیلی بازی کنند، دخترهای محله را میگویم، ولی تعدادشان 5 نفر بود، پس برای اينکه دوبهدو بازی کنـــند، بايد يکی میرفت کنار! ده، بیست، سی، چهل ...
قرعه به نام يکی از دخترها افتاد، با اخم، بغضی کرد و گفت: ((اگه منو بازی ندين به بابام میگم.)) به ناگاه همهی نگاهها متوجه فرشته شد. ميترا گفت: ((فرشته تو بازی نيستی)) فرشته خـــيلی آرام رفت و روی پلهی خانهشان نشست و هيچی نگفت، آخه فرشته که بابا نداشـت. دخترها تندتند سنگ میانداختند و لیلی بازی میکردند.
همان وقتی که صدای خندههای کودکانهی بچهها، تمام کوچه را پر کرده بود، فرشـته با بغض، بلند شد و رفت داخل خانه، خودش را انداخت توی بـغل مادر و گفت: ((بچهها منو بازی نمیدن!)) مادر گفت: ((عيبی نداره دختر نازم! برو پــلاک بابايی رو بردار و با اون بازی کن!)) فرشته پلاک بابا رو برداشت و دويد توی کوچه و داد زد: ((من پــلاک دارم شما ندارين!)) همهی بچهها دورش جمع شدند، عاطفه گفت: ((مال کيه؟)) ميــــنا پرسيد: ((ميدی منم ببينم؟)) فرشته کيف میکرد، به اين فکر میکرد که اگر بابا نيست پلاکش هست، به اين فکر میکرد که ديگر هميشه میتواند لیلی بازی کند، حتی مــیتوانست توی انجمن اوليا و مربيان مدرسه هم پلاک پدر را ببرد، برای فرشته عجيب بود که چرا مادر جای اجارههای عقب افتاده، پلاک پدر را به صاحبخانه نشان نداده، اما ناگهان صدای مـيترا را شنيد که با افاده گفت: ((مگه چيه؟ خودم بهترش رو دارم! نگاه کنين تازه از طلاست.)) دخترها با ديدن پلاک ميترا دور فرشته را خالی کردند. اعداد روی پلاک کمکم پيــش چشمان فرشته تار شد. دوباره دويد توی اتاق، اما اينبار خودش را توی بــغل مادر نيانداخت، جلوی مادر ايستاد و ماجرا را تعريف کرد. به مادر گفت که پلاک بابا ديگر بدرد نمیخورد، حتی اندازهی اينـــکه بچهها توی لیلی بازی، فرشــــته را هــــــم بازی بدهند. مادر گذاشت صحبتهای فرشته تمام شد، بعد شــروع به صحبت کرد: ((عيب نداره خانوم خانوما اونا بچهان، نمیفــهمن پلاک بابای تو خيلی ارزشش بيشتره! پلاک بابا...))
اما اين فرشته بود که نـمی فهميد. حالا اون پلاک میخواهد! بچهها میفهميد؟ فرشته پــلاک طلا میخواهد میدانيد چرا؟ چون امروز پلاک بابا ديگر ارزش ندارد!!! چون ما ارزشش را اورديم پايين.
با تلخيص از کتاب دفتر آبی ابوالفضل سپهر
چشمان کاملا بسته!فيلمي از استنلي كوبريك با بازي تام كروز تصور کنید از زندگی دانشجویی شما فیلمهایی تهیه شود! به نظر شما اسامی فیلمها چه خواهد بود؟
1) حرکت از منزل به سمت دانشگاه: از کرخه تا راین (حاتمی کیا)
2) داخل اتوبوس: میخواهم زنده بمانم! (ایرج قادری)
3) نیامدن استاد: رؤیاهایی که میآیند. (مریل استریپ)
4) آمدن استاد پس از تأخیر 15 دقیقهای: مرثیهای برای یک رؤیا (کانلی)
5) متقاعد کردن استاد برای تعویق امتحان: مأموریت غیر ممکن (کروز)
6) پرسشهای شفاهی استاد: زنگها برای که به صدا در میآیند؟ (برگمن)
7) صف سلف: جنگ دنیاها (اسپیلبرگ)
8) کاهش شهریهها : دروغهای حقیقی (جیمز کامرون)
9) پرداخت شهریهها: پولدار شو یا بمیر! (فیفتی سنت)
10) ازدواج دانشجویی: چشمان کاملا بسته! (استنلی کوبریک)
11) شب امتحان: شام آخر (فریدون جیرانی)
12) اعلام نمرات: قتل آنلاین
13) تشکلهای دانشجویی: رفیقهای خوب (مارتین اسکورسزی)
14) انتخاب واحد: طالع نحس (گریگوری پک)
فعالیتهای دانشجویی: خوب، بد، زشت
نشریهی دانشجویی (مثل راهرو): کتیبهی جادوئی (چورای فت)
وام دانشجویی: راز بقاء
تحقیق دانشجویی: چتری برای دو نفر (محمد علی سجادی)
شهریهها: بر باد رفته (کلارک گیبسل)
توضیح: اسامی داخل پرانتز، نام کارگردان و در مواردی هنر پیشهی فیلم میباشد.
اما راز كار كودك در اين بود که در صفحهی پشت روزنامه.... پدر مشغول مطالعه بود، اما سر و صداي بازيهاي كودكانهی فرزندش، تمركز او را بر هم ميزد. پدر براي آنكه فرزندش را سرگرم كند، نگاهي به اطراف انداخت، نقشهي جهان كه در روزنامهاي چاپ شده بود، توجهش را جلب كرد. روزنامه را برداشت و با علم به اينكه فرزندش هيچ الگوي ذهني قبلي از اين نقشهی پيچيده ندارد، نقشه را به قسمتهاي بسيار كوچكي تقسيم كرد و پارههاي روزنامه را همچون قطعات ريز پازل، جلوي كودك كنجكاو ريخت.
فرزند ميبايست در مقابل هديهاي، در آرامش كامل و بدون اينكه مزاحم پدر شود، قطعات روزنامه را به هم بچسباند و نقشهی جهان را بسازد. پدر هم با اطمينان از اينكه براي مدتی طولاني ميتواند در سكوت به مطالعه ادامه دهد، غرق در عوالم خود شده بود كه با فريادهاي فرزندش به خود آمد.
باور كردني نبود! كودك خردسال و بازيگوش، تمام كشورها را درست سر جاي اصلي چيده بود و دنيا را ساخته بود. اما راز كار كودك در اين بود که در صفحهی پشت روزنامه، تصوير انساني كه محكم و استوار ايستاده بود، درست در پشت نقشهی جهان، چاپ شده بود و كودك چون تصوير صحيح از انسان در ذهن داشت، پشت روزنامه را چيده بود و بعد از آنكه پازل انسان درست شده بود، روزنامه را برگردانده بود و در نتيجه كارش پازل دنيا درست شد.
پدر به دنبال بازيگوشي فرزند، پي به حقيقتي شگفت برد:
"اگر انسان درست شود، دنيا درست ميشود.
در واقع، سرگشتگي و ياس انسان امروز، از آنجا شروع شد كه تصور كرد، چون دنيا را شناخته، راه سعادت را يافته است. اما خود را بعنوان جزئي از دنيا نشناخت و چون انسان ناشناخته بماند، نيازهايش نيز ناشناخته است و چگونه ميتوان براي عنصري نامعلوم، مقصدي معلوم پيدا كرد.
همكلاسي! اگر ميخواهي دنيا را بسازي، خودت را بساز وبدان كه شناخت، لازمهی ساختن است.
(خوشگل وخوش هيكل مثل مانكن) هر روز که میگذشت، خوش تیپتر از گذشته میشد. هر مد جدید که میآمد، میپوشید. وقتی جلوی مغازه میایستاد و همه به او خیره میشدند، احساس غرور میکرد.با خنده و غرور از خودش میپرسید: «از ما مانکنها، خوش تیپتر توی دنیا هست؟»
البته مانکن بیچاره نمیدانست که او فقط، عروسکی بیجان است در ویترین مغازه.
افسوس! چرا که دنیای امروز، پر شده از مانکنهای متحرک که فقط در حکم عروسکی هستند در خدمت نگاه دیگران!

