تبليغاتX

خاطره باز الکاتراس

خیلی ها از من می پرسن که چه طوری مطالب خاطره بازی رو می نویسم و از کجام این همه خاطره جمع می کنم؟ راستش اصولاً من آدم خاطره بازیم اما فقط در مورد علائقم. الان هم دارم خاطره های سال های بعدمو می سازم. با سبک زندگی نسبتاً ثابتی که دارم و کارهایی که همیشه پایه انجامشون هستم. به طور مثال فقط از یک نوع خودکار استفاده می کنم بیک آبی! پایه یک جور روانویسم: نمدی سبز، برای خرید هر چیز از درت مکزیکی تا شلوار فقط به خیابون راهنمایی می رم. بین این همه فست فود با کلاس پایه یک جایه کوچیک و پلشتم یعنی "ساندویچ خوشمزه" (اسمش خوشمزه است اما واقعاض خوشمزه است، پر از پیاز جعفری) تو خیابون راهنمایی. عصرونه چیپس و ماست چکیده موسیردار می خورم، سریال هایی مثل فرندز، لاست، فرار از زندان، قهرمانان، فرینج و چگونه با مادرتان آشنا شدم؟ خاطرات سال های آتی من هستن. از صدای مانی رهنما به خصوص پر پروازش خوشم میاد. سبک و کاراکتر رضا یزدانی رو هم می پسندم و با محسن چاووشی هم حال می کنم.

 اگه یک نفر خوب پایه خاطره بازی باشه می فهمه من بیشتر تاکیدم روی علائق دوران بچگی خودمه. هر چند سعی می کنم مطالب زیاد شخصی یا پسرونه نشه. بین کارگردان ها هم داریوش مهرجویی، فرهادی و مجیدی رو دوست دارم. خوراکم در شبانه روز مجلات ثابتیه که تقریباً شماره های زیادی از همش رو دارم. از ۱۲ سالگی دنیای ورزش و کیهان ورزشی می خوندم. بعدش کم کم رفتم تو کار هفته نامه های ده نمکی مثل دوکوهه، جبهه و... یک مدت هم با این که نخودی بودم هفته نامه پیام دانشجوی بسیجی (حشمت طبرزدی) رو می خوندم. تقریباً تمام شماره های پنجره، مثلث، همشهری جوان، ۲۴، فیلم نگار، همشهری داستان، سرنخ، ایراندخت و شهروند امروز خدابیامرز رو دارم و به عنوان سند تاریخی نگه داشتم و نصفیش رو هم نخوندم. فیلم دیدن با لپ تاپ به خصوص ساعت ۱۲ شب به بعد رو خیلی دوست دارم. سیگار هم که اصلاً نمی کشم چون نقاشیم خوب نیست، از سال ۸۲ مثل اسکروچ که پول جمع می کرد فیلم جمع می کنم و الان بیشتر از ۳هزار عنوان فیلم دارم که به زحمت ۱۵۰۰تاشو دیدم. اما بازم به شدت برای جمع کردن فیلم حرص می زنم. بعضی فیلم ها رو هم ۲۰ بار ۲۰ بار دیدم، مثل دزیره، اسپارتاکوس، کازابلانکا،گربه ای روی شیروانی داغ، در امتداد شب، شب های روشن و ... بیشتر کتاب های شهید مطهری، تقریباً ۱۴ جلد از صحیفه نور امام، آثار استاد صفایی، امیرخانی و... رو خوندم و نزدیک به ۱۰۰ عنوان کتاب در فضای دفاع مقدس دارم که این بار خوشبختانه همش رو خوندم. خوراکم کتاب های تاریخی سنگین و کپله که زندگی بزرگان هم در خلالش شرح داده شده! با اشعار قیصر امین پور حال می کنم و با اشعار یغما گلرویی چه چه می زنم. ژانر مورد علاقم وحشته و برخلاف نوع قلمم اطرافیان معتقدن آدم خسته ای هستم. بیشتر می خندونم تا بخندم.

 کتاب ها، مجلات و فیلم هام تمام فضای خونه مون رو پر کرده و باهاشون عالمی داریم. از طبقه اول سینما قدس بیزارم و خلاصه با خودم خیلی حال می کنم چون این همه افاضات کردم که فکر می کنم باید برای دیگران جالب باشه در حالی که نیست. با این اوصاف سوژه های زیادی برای خاطره بازی های سال های بعد دارم! ایشالا به شرط حیات!            

+ نوشته شده توسط سيد مصطفي صابري در یکشنبه 9 بهمن1390 و ساعت 1:15 |

قحطی فیلم خوب و تحریم نفتی!!

روزگار عجیبی است، یک جورایی با قحطی فیلم خوب در سینما مواجهیم. چند روز اخیر دو تا فیلم دیدم، آقا یوسف و ۱۳۵۹، چند روز قبل تر هم هفت پرده از فرزاد موتمن. (آقا یوسف) یک فیلم شلخته که در کمال تعجب نوع روایت داستان از وسط فیلم تغییر می کنه و در انتها هم با روایت سومی مواجهیم و حتی زاویه دید فیلم هم یک بار تغییر می کنه و  پره از شخصیت های اضافی که هیچ کمکی به پیشبرد داستان نمی کنن و در محتوا هم موثر نیستن. البته فیلم حرف های قابل تاملی برای گفتن داره و زنگ خطر جالبی به صدا در میاره. بازی مهدی هاشمی و شاهرخ فروتنیان هم زیباست. (۱۳۵۹) اثر سامان سالور که همه منتظر بودیم یک فیلم غیر جشنواره ای بسازه از ایده خوبی برخورداره اما متاسفانه اصل ایده به دلایلی که معلوم نیست محدود شده به یک چهارم پایانی فیلم و زمان بسیاری از فیلم فقط مقدمه ای کشدار و زائد برای پایان بندی شعاری فیلمه. (هفت پرده) هم یک فیلم با ژست های روشنفکریه که فقط با چندتا دیالوگ تریپ ناامیدی و شعاری می خواد نسخه زندگی رو بپیچه و بیشتر به تله تئاتر شبیه تا فیلم. البته هر کدوم از این فیلم ها آثار فاخر و قابل تحسینی هستن اما در همشون و در کل سینمای کشور مشکل داستان و دغدغه مندی آدما به چشم میاد. حساب کنید این فیلم ها جزو قویه سینما هستن پس بقیه اش رو بی خیال! بریم سراغ ناوهای جنگی بیگانه که از تنگه هرمز رد شدن و مسئولان ما مثل همیشه بدقولی کردن و از طرفی تحریم نفتی اتحادیه اروپا هم که عمراً تاثیر داشته باشه و اصلاً هیچی نمی شه، همین طور هم که تا الان نشده و اوضاع کشور بر وفق مراده و تخم مرغ و سکه و دلار هم گرون نیست!!     

+ نوشته شده توسط سيد مصطفي صابري در چهارشنبه 5 بهمن1390 و ساعت 21:20 |

سلحشور دیروز بداند که دزد امروز کیه!

سلحشور که به خاطر سرقت فیلمنامه یوسف پیامبر در دادگاه متهم شناخته شد گفته که جایزه گرفتن فرهادی مثل جایزه دادن به بهترین دزده!! آقای سلحشور و امثالهم بدانید که دزد کسیه که عنوان پیرو راه شهداء رو دزدیده! و طور دیگه رفتار می کنه. دزد کسیه که به دروغ خودش رو پیرو ولایت معرفی می کنه اما رفتارش در حد آدمایه لمپن چاله میدونه! دزد اون کسیه که درد مردم رو می بینه و اون قدر قلم به مزده که ترجیح می ده نون رو به نرخ روز بخوره!! دزد اونیه که با تظاهر و ریا ذهن و اعتقاد مردم رو می دزده! آقای سلحشور تو رو خدا اگه می خوای آبروی خودت رو ببری از نظام، ارزش ها، ولایت و شهداء مایه نذار.    

+ نوشته شده توسط سيد مصطفي صابري در شنبه 1 بهمن1390 و ساعت 13:13 |
سلام، در کل نوشتن ستون خاطره بازی برای خود من خیلی شیرینه! خوشبختانه انعکاس خوبی هم بین ملت همیشه در صصحنه داشته، این یکی جزو مطالبی بود که خودم لذت بردم. هر چند در حال مریض و زاری نوشتمش.
 
سوالات فلسفي بچه هاي شيرين دهه ۶۰
 
سلام و خدا قوت خدمت بر و بچه هاي دهه ۶۰، اجازه بديد تکميل کنيم: خدمت بروبچه هاي باصفا، شيرين و ساده دهه ۶۰، آخه ما دهه شصتي ها به دلايل خيلي زيادي بچه هاي ساده و شيريني بوديم، از همه نظر، وقتي يکم اذيت مي کرديم بزرگ ترها مي گفتن الان نمکي مياد مي‌برتت!! ما هم زودباور، سريع دست به سينه و دو زانو مي نشستيم يک گوشه؛ اون موقع مادر و پدرهاي عزيز به خاطر تعداد زياد اولاد و... سطح پايين آموزش هاي همگاني به خصوص در زمينه تربيت فرزند، در مواقع لزوم کمتر به روش هاي تربيتي اين روزها متوسل مي شدند. يادش به خير اون روزها صبح ها با صداي تلق تلق گاري هاي آبي رنگ زباله بيدار مي شديم، مثل الان نبود که خودروهاي حمل  زباله مجهز به سمفوني موتزارت و قطعات بتهوون باشن. در کل ما دهه شصتي ها از بچگي سر کار بوديم اما بدون حقوق و مزايا و صد البته بيمه. اين که مي گم سرکار بوديم منظورم از هر نظره! هم ماجراهايي مثل ترسوندن مون از نمکي، لولو و يک سر و دو گوش و هم از نظر برخي خدمات مثل تحويل زباله به زحمت کشان شهرداري، فروش نان خشک ها در ازاي جوجه رنگي هايي که ظاهرا چيني بودند؛ چون سر دو روز مي مردند. سرکار بوديم و ساده، اصطلاحات شيريني داشتيم مثل اين که مي گفتيم يک شوت مي زنم بري آلمان غربي! (اون موقع هنوز ديوار برلين سرجاش بود و تيم آلمان غربي به رهبري فرانس بکن بائر و درخشش ماتئوس، کلينزمن، برمه و اندي مولر محبوب بچه ها بود!) چالش هاي ذهني پيچيده اي هم داشتيم، به طور مثال دوست داشتيم بدونيم سوالي هست که مدير مدرسه يا معلم کلاس بلد نباشن؟

براي خيلي از ما ابهام بود که بازي فرشاد پيوس بهتره يا مارادونا؟ چرا محمدخاني، مرفاوي وپيوس زياد گل مي زنن اما پنجعلي کاپيتان تيم مليه؟ چرا محمود ديني تو سريال «آينه عبرت» اين قدر راحت گول مي خوره؟ از همه مهم تر دوست  داشتيم بدونيم «آتقي» تو آينه عبرت واقعا معتاده يا نه؟ رسول خادم و امير خادم با هم داداشن يا نه؟ اکبر عبدي تو برنامه «بازم مدرسه ام دير شد!» اگه بچه است چرا اين قدر هيکل درشتي داره؟ چه طوري مي شه که وقتي مي ريم مسافرت مجري اخبار استان و دکور برنامه يکهو فرق مي کنه؟ اصلا هادي و هدي با نخ حرکت مي کنن يا طور ديگه؟ بگذريم که از صبح تا شب شعر اون برنامه رو مي خونديم: عروسکا، عروسکا، کجايين؟ هادي هدي بيايين بيايين!

.... بعدشم که شعر ختم مي شد به اين گفته بقال برنامه، راستي خودمم آق بابام!! دلمون پاک بود و ساده چون برامون خيلي حيرت انگيز بود که عروسکاي «هادي، هدي» با نخ حرکت مي کردن اما عروسکاي «چاق و لاغر» خيلي قشنگ مثل ما آدم ها حرکت مي کردن! دلمون پاک بود چون وقتي با مامان و بابا مي رفتيم خونه مامان بزرگ، خودمون رو به خواب مي زديم تا شب پيش عزيز و آقاجون بمونيم. وقتي هم که خاله و دايي يا عمه و عمو مي اومدن خونمون، کفشاشون را يک جاي تابلو مخفي مي کرديم تا از خونمون نرن! بعدشم با يک وعده ساده از آرمان ها مون چشم پوشي مي کرديم! وعده هايي که گاهي اوقات عملي هم نمي شدن! اون قدر از ناظم گرامي مدرسه مي ترسيديم که برامون سوال ايجاد شده بود ناظم مدرسه قوي تره يا بروسلي؟ حالا قبول دارين ما نسل شيريني بوديم؟ بچه هاي اين دوره زمونه به لطف خيلي چيزها از ۲ سالگي قانون نسبيت اينشتين و شتاب گرانشي زمين رو بر اساس قوانين نيوتن تحليل مي کنن! دانش اقتصادي شون هم خيلي بهتر از بچه هاي نسل ماست که قلک کوزه اي داشتيم و ذره ذره توش پول جمع مي کرديم و دست آخر مي شکستيم و قرض مي داديم به بابا!

دلمون هم خوش بود که فهميديم آتيلا پسياني و حميد جبلي تو برنامه محله بهداشت يا محله بروبيا، دندون دارن اما با چسب سياه کردن و ما فکر مي کنيم دندون هاي شيري شون ريخته!! در حالي که نريخته! يادش به خير اون روزهاي شيرين، زماني که تازه شبکه ۳ تأسيس شده بود و فقط بعدازظهرها برنامه داشت، اوايلش خيلي از مناطق هنوز شبکه ۳ نداشتن، خيلي از سريال هاي جالب و از همه مهم تر، فوتبال هاي پخش زنده از اين شبکه پخش مي شد. اجازه بدهيد يک پرش زماني هم داشته باشيم به روزهاي نزديک تر يعني اوايل دهه هفتاد يادي کنيم از اجراي به يادماندني مرحوم رضاصفدري در برنامه «تا هشت و نيم» برنامه اي که براي اولين بار سبک مجله تصويري رو راه انداخت و هر شب از شبکه ۲ پخش مي شد. همين طور برنامه اي ديدني با اجراي بامزه بيژن بنفشه خواه و مهران غفوريان که اسمش رو نمي گيم تا حرص بخوريد. حالا که حرص خوردين اسم برنامه «فصل دوم» بود.

+ نوشته شده توسط سيد مصطفي صابري در شنبه 1 بهمن1390 و ساعت 11:50 |
توضیح: اول سلام، دوم این که یکشنبه هر چی سعی کردم خودم رو متقاعد کنم که گلدن گلاب رو پخش زنده ببینم نشد که نشد چون ساعت ۸ صبح دوشنبه امتحان داشتم، و مراسم ساعت ۴ صبح پخش می شد! اما به محض این که از امتحان به روزنامه رسیدم جویای نتایج شدم. بعد با خوشحالی، سریع چند سایت خارجی و داخلی رو چک کردم و مطمئن شدم شکر خدا همون طور که پیش بینی می شد فرهادی رفتار در خور شانی داشته، لطف دوستان جیم هم شامل حالم شد برای همین دست به کار نوشتن این یادداشت شدم اون هم در زمان بسیار کمی. بعدش یک پیام محبت آمیز برای سردبیر جهان نیوز فرستادم. سایتی که تا ۲ روز بعدش هم خبری از این اتفاق منتشر نکرد. از قرار خیلی دوست داشتن فرهادی حرفی بزنه یا کاری کنه تا روش زوم کنن و این موفقیت بزرگ رو لوث کنن که نتونستن! آدمایی که بارها به دروغ خبر از دستگیری فرهادی در پارتی، مهاجرتش و هزار و یک خبر دروغ دادن! برای من خیلی ناراحت کننده است که در مملکت ما دست دادن با زن خارجی حرومه اما دروغ و تهمت حروم نیست! چون دین توسط عده ای تفسیر به رای می شه تا در خدمت اهداف آدمایی باشه که عوام فریبند و قلم به مزد! محرمانه مستقیم جیم تقدیم به شما:    
 
جدايي انصاف از تحليل

اولين ساعات روز دوشنبه، اصغر فرهادي کارگردان فيلم «جدايي نادر از سيمين» جايزه بهترين فيلم خارجي جشنواره گوي طلايي (گلدن گلاب) را گرفت. ساعاتي بعد، پايگاه‌هاي خبري به اين موضوع واکنش نشان دادند. برخي فقط به انتشار خبر بسنده کردند؛ برخي هيچ خبري منتشر نکردند و تعدادي هم...! اين اتفاق مهم فرهنگي که در سينماي کشور منحصر به فرد است؛ بهانه‌اي است براي بيان چند نکته، از اولين روزهاي اکران اين فيلم و بعد از آن، حضورش در جشنواره‌هاي بين‌المللي، بحث‌هاي زيادي درباره اثر و خالق آن شکل گرفت که بخش عمده آن مذمت نوع نگاه، رفتار و محتواي اثر فرهادي و حتي متهم کردنش به سياه‌نمايي بود. فرهادي مثل همه انسان‌ها مرتکب اشتباه مي‌شود، اما ساختار فرهنگ و هنر ما طوري است که نمي‌توان امثال فرهادي را محصول حمايت‌هاي مادي و معنوي اين ساختار دانست و انتظار داشت رفتار و نگاهش در همان چارچوب محدود شود. هر چند اين موضوع مجوزي براي بروز هر رفتاري نيست. درباره محتواي اثر فرهادي هم بايد گفت بي‌شک اين اثر بازتاب واقعيت‌هاي جامعه است نه سياه‌نمايي. وجود طلاق، مهاجرت و... در کشور هم گواه آن است. اما در برآيند آثار فرهادي، متاسفانه روي وجوه تلخ جامعه تاکيد بيشتري شده است. از طرفي حالا که سينماي ايران موفقيت بزرگي کسب کرده، عده‌اي با رويکردي کارآگاه‌گونه مدعي هستند که ادعاي‌شان درباره سياه‌نمايي اين اثر با کسب اين همه جوايز خارجي تاييد شده است. جاي شگفتي است که برخي از ما، هر نوع قضاوت بيگانگان را مغرضانه و جهت‌دار مي‌دانيم و از طرفي هر بار که قرار است نماينده‌اي از کشورمان براي جشنواره‌اي مثل اسکار معرفي شود تلاش مي‌کنيم تا فيلم مورد پسندمان به اين رقابت‌ها راه پيدا کند! بايد موفقيت «جدايي نادر از سيمين» را در چيز ديگري جز سياه‌نمايي جست‌وجو کرد. در استاندارد بالاي فيلم، در فرم، محتوا و داستان که بعد از مدت‌ها توانست هم مخاطب عام را جذب کند و مخاطب خاص را. از همه مهم‌تر اين که براي حضور در جشنواره‌هاي خارجي به آن‌ها باج نداد و ژست‌هاي روشنفکري نگرفت. تنوع فکري جشنواره‌هايي که اين اثر در آن‌ها موفق بوده؛ خود گواه اين است که در انتخاب پياپي آن، عامل کيفي موثرتر از هر چيز ديگري بوده و افسوس حالا که اين افتخار نصيب کشورمان شده به جاي اين‌که تلاش داشته باشيم تا انگيزه امثال فرهادي براي خدمت به فرهنگ کشور دوچندان شود، خلاف اين مسير عمل مي‌کنيم. غافل از اين که چنين ظرفيت‌هايي بايد در خدمت کشور باشند و اگر خداي ناکرده دفع شوند؛ شايد چنان توسط بيگانگان جذب شده و هويت خود را فراموش کنند که ملاحظات بسياري را که امروز در هنر خود دارند نداشته باشند.

+ نوشته شده توسط سيد مصطفي صابري در پنجشنبه 29 دی1390 و ساعت 0:19 |

 

تبریک بابت گلدن گلاب اصغر فرهادی

+ نوشته شده توسط سيد مصطفي صابري در دوشنبه 26 دی1390 و ساعت 11:19 |

خدایا... خدایا... برس به داد جوونا

خیلی سخته بعد از حدود ۶ سال دانشجو بودن هنوز امتحانات ترم اول رو پیش رو داشته باشی؛ اما من دارم و چاره ندارم ... امشب شب امتحانه... اگه ۱۵۰ صفحه بود با شدت می خوندم تا نصف بشه! اگه ۲۰۰ صفحه بود خیلی با شدت می خوندم تا یک سومش رو یاد بگیرم و برای دوسوم دیگه اش  به خدا توکل می کردم تا ۱۰ بگیرم... اما حالا که ۴۹۰ صفحه کتاب مبانی جامعه شناسی به قلم جناب بروس کوئن رو باید بخونم هیچی نمی خونم چون هر چی بخونم هیچی نمی شه!! اساساً هیچی تغییر نمی کنه! راستی در خلال این مطلب شما به یک راز مهم درباره من پی بردین... فهمیدین چرا تا الان درسم تموم نشده...

+ نوشته شده توسط سيد مصطفي صابري در یکشنبه 25 دی1390 و ساعت 21:37 |

توضیح: در به در دنبال سوژه ای برای رادیو الان بودم، اما اینترنت یاری نمی کرد... بدون سوژه شروع کردم و شد یکی از بهترین و خشمناک ترین مطالبم...

پیچیده ترین مسابقه 20 سئوالی جهان

سلام و خدا قوت، خدمت شما عرض شود، امروز مسابقه 20 سئوالی داریم، شهروند عزیزی قراره به صورت تلفنی در مسابقه 20 سئوالی ما شرکت کنن، شروع می کنیم. شرکت کننده: «جان داره؟» مجری: «خیر!» شرکت کننده: «مقتول نمی شه؟» مجری: «نه!» شرکت کننده: «یک راهنمایی بفرمایین!» مجری: «خیلی قطع می شه!» شرکت کننده: «یارانه نقدی 10 میلیون نفر از هموطنان مرفه!» مجری: «نه بابا، اون که خیال تون راحت، قطع نمی شه، چون رئیس مجلس گفته که این کار خلافه قانونه و مجلس اجازه شو نمی ده!» شرکت کننده: «دست مفسدین اقتصادی نیست!» مجری: «نه اون که یک جورایی جاندار محسوب می شه! جواب مسابقه همیشه هست اما کارایی نداره!» شرکت کننده: «آها... وعده برخی مسئولانه!» مجری: «نه، اون که کارایی داره، موقع انتخابات، موقع سخنرانی، موقع سمینار و...» شرکت کننده: «می شه یک راهنمایی دیگه بفرمایین!» مجری: «قیمتش تو کشور ما به شکل کاذبی بالاست!» شرکت کننده: «دلاره!» مجری: «نه، چند بار وزیر مربوطش وعده داده که کیفیتش خوب می شه و قیمتش میاد پائین!» شرکت کننده: «پس مسکن می باشد!» مجری: «نه، توش هم چیزایه خوب داره هم چیزایه بد!» شرکت کننده: «با این حساب که می گین گرونه و توش هم چیزایه خوب پیدا می شه هم بد، باید شیر باشه!» مجری: «نه بابا! توی شیر چیز بد چی کار می کنه؟» شرکت کننده: «مگه نشنیدین برای موندگاری بیشتر تو شیر وایتکس می زنن؟ حالا یک راهنمایی دیگه بفرمایین!» مجری: « قدیم ندیما، واسه کارهامون می رفتیم به اداره ها و چند تا پله بالا و پائین می رفتیم تا کارمون انجام بشه! اما از وقتی جواب مسابقه ابداع شده، لازم نیست اون چند پله رو تو اداره ها بالا پائین بریم. قبلش چند تا پله بین خونه و کافی نت بالا پائین می شیم و دست آخر چون جواب مسابقه همیشه قطعه، باید حضوری بریم کارمون رو انجام بدیم! افتاد الان؟» شرکت کننده: «آها...حالا فهمیدم، این قدر جواب تون ساده بود که گمراه شدم. جواب مسابقه برقه!» مجری: «نه!» شرکت کننده: «پس گازه!» مجری: «نه! خیالت راحت آب هم نیست، روند ناکامی های پرسپولیس هم نیست!» شرکت کننده: «پس اجازه بدین برم تو اینترنت یک جست وجویی بکنم ببینم چی می تونه باشه!» مجری: «خوب جست و جو کردین؟» شرکت کننده: « نه بابا، این همه پول می دیم، اما این اینترنت همش قطعه، تازه به خاطر بعضی چیزایه بدش، اشتباهی سایت هایه خوب هم فیلتره!» مجری: «آفرین، درست جواب دادین، مورد سئوال اینترنت بود.» 

+ نوشته شده توسط سيد مصطفي صابري در شنبه 24 دی1390 و ساعت 13:27 |

هیچ چیز نشده، جنجال نکنید

صلاحیت خیلی از نمایندگان فعلی مجلس، برای دوره بعدی رد شده، علی مطهری و کاتوزیان نفرات شاخص این قلع و قمع مسخره هستن. صد البته بدیهیه امثال رسایی، حسینیان و کوچک زاده باید باشن! یاد یک خاطره بامزه افتادم از شورای نگهبان... مرحوم سیدرضا زواره ای از حقوق دانان شورای نگهبان بود. سال ۷۶ نامزد ریاست جمهوری شد و بعد از خاتمی، ناطق و جناب ری شهری بین ۴ نفر چهارم شد. سال ۸۴ دوباره نامزد و در حالی که عضو شورای نگهبان محسوب می شد صلاحیتش رد شد. حالا سئوال اینه که برای یک شورای نگهبان چه اتفاقی می افته که صلاحیتش بعد از یک بار تائید رد می شد؟ و وقتی صلاحیت نداره اون جا چی کار می کنه؟ اصلاً دوست ندارم راجع به این جور مسایل صحبت کنم چون صرفاً باعث شکنجه روح و روانمون می شه. چیزی نمی گیم تا به خودمون بقبولونیم چیزی نیست...

+ نوشته شده توسط سيد مصطفي صابري در پنجشنبه 22 دی1390 و ساعت 0:24 |

تاسف برای قطع مکرر اینترنت و خطبه نماز جمعه

اینترنت کشور چند روزیه که داغونه، اعصاب واسه ملت نذاشته... امروز که برای گرفتن یک مطلب و برداشتن یک عکس، نزدیک به ۵۵ دقیقه معطل شدم در حالی که این کار فقط ۳ دقیقه زمان می خواست؛ به این موضوع فکر می کردم که اگر یک هفته، در یک شهر، برای یکبار یکی از ائمه گرامی جمعه یک خطبه را به موضوع مشکلات پیش روی اینترنت کشور اختصاص بده، یک اتفاق مهم افتاده! خود من بالغ بر ۴۹۳ بار از این تریبون مقدس شنیدم که خانواده ها مواظب استفاده فرزندانشون از اینترنت و امثالهم باشن! اما این روزها که مردم در بانک، محل کار، منزل و ... ساعت ها معطل انجام یک کار جزئی با اینترنت هستن و ابزاری که قرار بوده وسیله آسایش ما باشه، شده اسباب شکنجه روحی، قطع مکررش، در حالی که ما هزینه های زیادی براش متقبل می شیم، چه طور مسئله روز نیست و یک دزدی بزرگ توسط دولت حساب نمیاد؟ مردم خسته شدن این قدر از تریبون نماز جمعه حرفایه نخ نما، سطحی، با نگاه حاکمیتی و خنثی شنیدن! واقعاً متاسفم... برای اینترنت، برای ایران و برای این که در باغ سبز به اصطلاح بزرگان به کانون های قدرت، باعث شده مطالبات مردم، دوزار هم ارزش نداشته باشه و از هیچ جا مطرح نشه! متاسفم... برای این که رفتار تعداد انگشت شماری خانم دوچرخه سوار به نظر امام جمعه شهر ما، منکرتر و فراگیرتره از قطع مکرر ابزار دست مردم، در حالی که پول زیادی هم برای اون می پردازیم. (خود این جانب فقط برای منزل سالی حدود ۲۵۰ هزار تومان هزینه می کنم که یا با صفحه دسترسی مقدور نیست مواجه بشم یا با هیچی!) تاسف... تاسف.... و باز هم تاسف...              

+ نوشته شده توسط سيد مصطفي صابري در دوشنبه 19 دی1390 و ساعت 13:29 |

چراغ صراط مستقیم قرمز است و گردش به راست همیشه آزاد 

خیلی خوب شد که خانه سینما با این وضع خنده دار تعطیل شد؛ اثباتی بود بر تحلیل های اینجانبان در گذشته ای نه چندان دور و انعکاسی است جزئی از تمام حقیقت این روزهای کشور نسبتاً بی اینترنت ما!

امروز عزیزی که یک جورایی مبتکر کاریکلماتور سیاسی است می گفت: چرا همیشه چراغ برای راه مستقیم قرمز و گردش به راست آزاد؟ 

+ نوشته شده توسط سيد مصطفي صابري در شنبه 17 دی1390 و ساعت 22:47 |
تصميم کبري خوش قدم درباره ارث شيرين داماد خجالتي

سلام و سلامت باشيد. اصولا در همه دنيا وقتي قيمت يک چيزي حالا هر چي ارزان تر شد، مشتري بيشتري پيدا مي کند اما در کشور ما يک پديده اعجاب برانگيز به نام سينما هست که بليتش به نسبت انواع چيزها در کشور خودمان و حتي بليت سينما در ديگر کشورها، يک چيزي در حد پفک و حتي در مواردي ذرت بو داده است و شگفتا که مخاطبش هم از سينماي جهان کمتر است. حالا اگر گفتيد چرا؟ چون سينماي ما يک جوريه و ما در اين ستون همين موضوع را دنبال مي کنيم که چه جوريه؟ طبق روال چند هفته اخير، معرفي سينماي کشور را با کمک ژانرها(گونه ها) دنبال مي کنيم آن هم در قالب باز تعريف داستان معروف : «تصميم کبري»

مواد لازم براي ساخت طنز گيشه اي

قبل از هر چيز براي ساختن يک فيلم مثلا طنز، اما از نوع گيشه اي بايد مواد لازم را بدانيد:

۱ - فيلم نامه اي از هاليوود يا از سينماي پيش از انقلاب که هم قابل دستکاري در حد خط قرمزهاي مميزي باشد و هم بتواند مخاطب را به هر قيمتي بخنداند...

۲ - چند بازيگر تلويزيوني که بتوانند جفتک بزنند و دهانشان را به اندازه غار عليصدر باز کنند.

۳ - اگر شما يک تهيه کننده هستيد که به دنبال فرح بخشي هستيد آن هم به کمک فيلم هاي فرح بخش اما فقط اسم تان فرح بخش نيست، سعي کنيد به داستان و عواملي که ذکر خيرشان رفت يک کارگردان جوان و بي سر و زبان را هم اضافه کنيد که هر چه شما گفتيد گوش کند. حالا اگر مقداري البسه نامناسب و گريم ناجورناک به بازيگران اضافه کنيد ملاط لازم آماده است، مي توانيد فيلم را بسازيد.

نور، صدا، تصوير، مشت و لگد؟ حرکت...

کبري اعصاب ندارد، باز هم اين ترم از درس حساب ديفرانسيل نمره 9.75 گرفته است. دم در دانشگاه ايستاده، يک «بي ام  و »که آهنگ جاز پخش مي کند برايش بوق مي زند. کبري مي گويد: برو گمشو آشغال، عوضي، بي شعور ، کثافت! همان جاپسرهاي دانشگاه در حمايت از کبري سرمي رسند ، «بي ام  و» که دور مي شود زنگ تلفن همراه کبري به گوش مي رسد. کبري مي گويد: «سلام آقاجون، چي؟ بايد تا يک ماه ديگه ازدواج کنم؟ اگه زود تصميم نگيرم از ارث خبري نيست؟ مي خواين شرکتو به اسم شوهر آينده ام کنين؟ جدي! نه بابا! پس تا يک ماه ديگه بايد تصميم بگيرم» از اين جاست که همه پسرهاي دانشگاه سعي مي کنند به کبري نزديک شوند تا با او ازدواج کنند غير يک نفر به نام «صفر» که خجالتي است.

آقاجون کبري که بعد از مرگ پدر کبري سرپرستي او را قبول کرده و نقشش را به رغم کهولت سن احمد پور مخبرالسلطنه ،باديگارد شخصي ناصرالدين شاه بازي مي کند همه خواستگارهاي طماع کبري را رد مي کند. کبري خودش «صفر» را دوست دارد اما صفر که خجالتي است، متوجه اشارات، بشارات و ايماهاي کبري نمي شود. يک روز کبري به صفر مي گويد: آقا صفر! من رياضي ام ضعيفه، مي شه به من رياضي ياد بدين؟ «صفر» داماد خجالتي قصه ما که دنبال ارث شيرين کبري نيست و خود کبري را دوست دارد مي گويد: باعث افتخاره! کبري هم به کمک صفر امتحان بعدي را ۲۰ مي شود. صفر که خجالت را کنار گذاشته به کبري مي گويد: بيا زن من شو کبري خانم!

اما چون فقط ۴۵ دقيقه فيلم گذشته و براي اين که فيلم، فيلم باشد بايد حداقل ۴۵ دقيقه ديگر هم کش بيايد، درست لحظاتي قبل از اين که کبري بله را بگويد، جوان خوش تيپي به نام «آريوشمس» از راه مي رسد. از کبري مي پرسد: «ببخشيد خانم پيچ شمرون از کدوم طرف مي رن؟» کبري هم به صفر مي گويد : «آقا صفر من که موافقم اما اجازه بدين اول به اين آقاي محترم آدرس بدم و بعدش يکم فکر کنم!» خلاصه کبري که يک کمي از آريوشمس خوشش آمده، در ۴۴ دقيقه بعدي هي به صفر و آريو فکر مي کند! اما هي نمي تواند تصميم بگيرد و انتخاب کند تا اين که در يک دقيقه آخر فيلم، پورمخبرالسلطنه پدربزرگ کبري دست آريوشمس را که تو کار اغفال دختران پولدار است و ۳۶ تا زن خيلي دايم، دايم و نيمه دايم دارد؛ رو مي کند. بعد از مقداري ماجراي (بييب) دار و الفاظ (بوووق)دار، صفر زيرباران، با حمايت پورمخبرالسلطنه دوباره به کبري مي گويد : «کبري خانم! زن من مي شي؟»کبري که به وجد آمده مي گويد: الهي موش بخورتت! و در اين بين چون کبري عروس خوش قدم است و همه آرزوهايش برآورده مي شود، ناگهان موشي سر مي رسد و صفر را مي خورد. کبري هم تصميم مي گيرد که ديگر تصميم نگيرد!

+ نوشته شده توسط سيد مصطفي صابري در دوشنبه 12 دی1390 و ساعت 0:0 |